غزل شمارهٔ ۳۲۶
چشم چراغ من ز نور روی جانان روشنستبنگر چنین نور خوشی در دیدهٔ جان منست
نقش خیالی می کشم بر دیدهٔ دیده مداممی بین به نور چشم ما کاین یوسف و پیراهنست
با ما در این دریا در آب نگر حباب و آب راهریک حبابی پر ز ما مانندهٔ جان و تن است
عشق آتشی افروخته عود دل ما سوختهچون موم بگدازد ترا گر خود وجودت آهنست
اصل عدد باشد یکی گر صد شماری ور هزارآدم که فرزندش توئی اصل همه مرد و زنست
در غار دل با یار غار یکدم حضوری خوش بر آرخوش باشد آن یاری که او اینجا مُدامش مسکنست
نور جمال سیدم عالم منور ساختهدر چشم مست من نگر کز نور رویش روشنست