گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۵

چشم ما از نور رویش روشنستمهر و مه چون یوسف و پیراهنست
نور اول روح اعظم خوانمشبلکه او جان است و عالم چون تنست
مجلس او بزم سرمستان بودجرعه ای از جام او شیر افکنست
عشق می گوید سخنها ورنه عقلدر بیان آن معانی الکنست
کی گریزد عاشق از خار جفاکاو چو بلبل در هوای گلشنست
خود کجا آید به چشم ما بهشتبر در میخانه ما را مسکن است
نعمت الله را بسی جستم به جانچون بدیدم نعمت الله با من است