غزل شمارهٔ ۳۱۹
دُرد دردش دوای جان منستخوش دوائی برای جان منست
جان من تاگدای حضرت اوستشاه عالم گدای جان منست
آن هوائی که روح می بخشدنفسی از هوای جان منست
بحر ما را کرانه پیدا نیستانتها انتهای جان من است
من ز خود فانی و به او باقیاین بقا از فنای جان منست
به جفا رو نپیچم از در اوجاودان این وفای جان منست
دل به غیرش اگر کند میلینزد سید بلای جان منست