غزل شمارهٔ ۳۱۸
گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منستعشقش همی جستم به جان دل گفت درجان منست
هر جا که مه روئی بود آنی از او دارد ولیآنی که او دارد همه می دان که از آن منست
در کنج ویران دلم گنجیست پنهان عشق اوگنجی اگر باید تو را در کنج ویران منست
از مجلس اهل دلان خواهی که تا یابی نشانآن مجمع جمع چنان زلف پریشان منست
میخانه خوش آراسته رندی خوشی نوخواستهساقی سرمست خوشی امروز مهمان منست
زنّار کفر زلف ما رو در میان بندش بپاآنگه به صدق دل بگو کاین کفر ایمان منست
سید مرا بنواخته سردار رندان ساختههرجا که یابی حاکمی محکوم فرمان منست