گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۷

عشق جانان حیات جان من استخوش حیاتی چنین از آن منست
جان دل زنده ام از آن ویست عشق او جان جاودان منست
گر فروشم غمش بهر دو جهاننزد اهل نظر زیان منست
من امین و امانت سلطانهست محفوظ و در امان منست
می خمخانهٔ حدوث و قدمهمه از بهر عاشقان منست
آن معانی که عارفان جویندگر بدانند در بیان منست
این چنین گفته های مستانهسخن اوست وز زبان منست
تا بود جان به جان ، محب ویمچون کنم ترک جان که جان منست
حکم سید که یرلغ آل استآن به نام من و نشان منست