گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۲

کشتهٔ عشق تو دل زندهٔ جاویدان استاین چنین کشته کسی زندهٔ جاویدان است
سخن از گنج و طلسم ار بکنم عیب مکنعشق گنجیست که در کنج دل ویران است
جان فدا کردم و جانان نظری کرد به منهرچه دارم همه از بندگی جانان است
در سراپردهٔ دل خلوت دلدار من استخوش مقامی که در او تکیه گه سلطان است
در خرابات قدم نه دَمکی خوش بنشینکه در این آب و هوا پرورش رندان است
چون همه آینهٔ حضرت او می نگریدر هر آئینه که بینم به حقیقت آن است
گوش کن گفتهٔ سید بشنو از سر ذوقکه سخنهای خوشش از نفس مستان است