گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۳

میر میخانهٔ ما سید سرمستان استرنداگر می طلبی ساقی سرمستان است
نور چشم است و به نورش همه را می بینمآفتابی است که در دور قمر تابان است
چشم ما روشنی از نور جمالش داردتو مپندار که او از نظرم پنهان است
گر فروشند به صد جان نفسی صحبت اوبخر ای جان عزیزم که نگو ارزان است
گنج اگر می طلبی در دل ما می جویشزانکه گنجینهٔ او کنج دل ویران است
دُردی درد به من ده که خوشی می نوشممن دوا را چه کنم درد دلم درمان است
رند مستی به تو گر روی نماید روزینعمت الله طلب از وی که مرا جانان است