غزل شمارهٔ ۳۰۱
نعمت الله حریف مستان استعاشق روی می پرستان است
در خرابات مست لایعقلساقی بزم باده نوشان است
والهٔ زلف روی محبوب استفارغ از جمع و از پریشان است
نوبت زهد و زاهدی بگذشتدولت عشق و دور رندان است
نوش کن جام می که نوشت بادگر هوایت به آب حیوان است
در دلم درد و در سرم سوداباده درجام و عشق در جان است
هرکجا ساغری که می یابینعمت الله همدم آن است