غزل شمارهٔ ۲۹۶
هر چه پیدا و هر چه پنهان استجمله در یک وجود انسان است
طلب آن اگر کنی ای دوستاز خودش می طلب که این آن است
کنج دل گنج خانه عشق استخانه بی گنج کنج ویران است
عاشقانه به ذوق می نالمدر دلم درد و عشق در جان است
کفر زلفش به جان خریدار استهر که او بنده ی مسلمان است
عاشق ار جان فدای جانان کردجان فدایش کنم که جانان است
در خرابات سید سرمستساقی بزم می پرستان است