گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳

ای که گوئی که ماهتاب آنستباطنش بین که آفتاب آنست
می عشقش به ذوق می نوشیمنزد رندان ما شراب آنست
هر خیالی که نقش می بندیدر خیالی خیال خواب آنست
ای که گوئی مرا حجاب نماندآن غلط کرده ای حجاب آنست
گر بپرسند آب حیوان چیستبوسه ده بر لبش جواب آنست
عقل اول که هست ام کتاببشنو خوش بخوان کتاب آنست
نعمت الله خدا به ما بخشدنعمت خوب بی حساب آنست