گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۸

عشق مستست و عقل مخمور استعاقل از ذوق عاشقان دور است
عالم از نور او منور شدهرچه آید به چشم ما نور است
آینه روشن است و می بینمدر نظر ناظر است و منظور است
رند مستی که ذوق ما داردخوشتر از زاهدی که مخمور است
احولی گر یکی دو می بیندهیچ منعش مکن که معذور است
آفتاب است بر همه تابانتو گمان می بری که مستور است
جام گیتی نما سید ماستدر همه کاینات مشهور است