غزل شمارهٔ ۲۶۹
عشق مستست و عقل مخمور استعاقل از عاشقی بسی دور است
ذوق مستی طلب کن از مستانچه کنی همدمی که مخمور است
زاهد ار حال ما نمی داندهیچ او را مگو که معذور است
آینه روشن است و می بینمدر نظر ناظری که منظور است
آفتاب جمال او بنمودلاجرم عالمی پر از نور است
گنج ویرانه ای است این دل مالیکن از گنج عشق معمور است
دیگران گر به عقل معروفندنعمت الله به عشق مشهور است