غزل شمارهٔ ۲۶۷
آفتاب خوشی هویدا گشتشب نهان شد چو روز پیدا گشت
چشم ما قطره قطره آب بریختجو به جو شد روان و دریا گشت
در هزار آینه یکی بنمودیک مسمی هزار اسما گشت
غیر دلبر نیافت این دل ماگرچه در جستجو به هرجا گشت
در خرابات می کند دستانهرکه در عشق بی سر و پا گشت
او که عالم مسخر او بودخود بیامد مسخر ما گشت
رند مستی نیافت همچون ماطالب ارچه به زیر و بالا گشت
عقل می گشت گرد میخانهدید مستی ما ز در واگشت
نعمت الله چون ظهوری کردصورت و معنئی مهیا گشت