غزل شمارهٔ ۲۵۳
در سراپردهٔ جان خلوت جانانه خوشستآن چنان گنج خوشی در دل ویرانه خوشست
رند سرمست بجو زاهد مخمور بمانعاقلی را چه کنی عاشق دیوانه خوشست
جنتی را که در او دوست نیابی سهل استیار اگر دست دهد گوشهٔ میخانه خوشست
گفتهٔ عاشق سرمست بخوان از مستانزانکه در مجلس ما گفتهٔ مستانه خوشست
قدمی نه نفسی گفتهٔ ما را دریاببی تکلف بر ما صحبت رندانه خوشست
هر که درویش بود میل به شاهی نکنددل درویش به آن همت شاهانه خوشست
نعمة الله به دست آر که سرمست خوشی استزانکه این سید مستانهٔ مردانه خوشست