غزل شمارهٔ ۲۴۶
سرم سرگشتهٔ سودای عشق استدلم آشفتهٔ غوغای عشق است
بدان دیده که بتوان دید او رادو چشم روشن بینای عشقست
حقیقت سرمهٔ چشم خردمندغبار گرد خاک پای عشقست
ز عبرت غیر او از دل به در کنکه غیر دل دگر نه جای عشقست
به شمع عشق جان و دل بسوزانچو پروانه گرت پروای عشق است
مگو از دی و از فردا و فرداکه امروز وعدهٔ فردای عشق است
تن تنها در آ سید به خلوتکه در خلوت تن تنهای عشقست