گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۷

چشم مستش ترک عیاری خوش استزلف او هندوی طراری خوشست
جان فدای عشق جانان کن روانگر تو را میلی به دلداری خوشست
بر سر دار فنا بنشین خوشیزانکه اینجا جای سرداری خوشست
دلبر ار صد جان به یک جو می خردزود بفروشش که بازاری خوشست
کار بی کاری است کار عاشقانکار ما می کن که این کاری خوشست
سینهٔ ما مخزن اسرار اوستاو به دست آور که اسراری خوشست
مجلس عشقست و ما مست و خرابخوش خراباتی و خماری خوشست
گر گران باری مثال از بار یاربار یار ار می بری باری خوشست
بندهٔ سید شدم از جان و دلاین سخن صدق است و اقراری خوشست