غزل شمارهٔ ۲۳۱
بحر بی پایان ما را آبروئی دیگر استچشمهٔ آب حیات ما ز جوئی دیگر است
رنگ و بوی این و آن نقش خیالی بیش نیستیار رندی شو که او را رنگ و بوئی دیگر است
از می خمخانهٔ ما عالمی سرمست شدنوش کن جامی که این می از سبوئی دیگر است
روی او بینم اگر آئینه بینم صدهزارروی او در هر یکی گوئی که روئی دیگر است
عاقلان راگفتگوی و عاشقان را های و هوگفتگو بگذار ما را های و هوئی دیگر است
پردهٔ دیده به آب چشم خود ما شسته ایمپاک بازانیم و ما را شست و شوئی دیگر است
دیگران از طوع سید زلفها بربسته اندنعمة الله راز خون عشق طوعی دیگر است