غزل شمارهٔ ۲۳۰
گفتمش روی تو جانا قمر استگفت بالله ز قمر خوبتر است
گفتمش زلف تو آشفته چراستگفت سرگشتهٔ دور قمر است
گفتمش نوش لبت چیست بگوگفت پالودهٔ قند و شکر است
گفتمش چشم خوشت برد دلمگفت هشدار که جان در خطر است
گفتمش قد تو سرویست بلندگفت آن نسبت کوته نظر است
گفتمش از تو که دارد خبریگفت آن کس که ز خود بی خبر است
گفتمش عمر منی زود مروگفت عمرست از آن در گذر است
گفتمش جان به فدای تو کنمگفت از اینها بر ما مختصر است
گفتمش سید ما بندهٔ تو استگفت آری به جهان این ثمر است