غزل شمارهٔ ۲۲۶
سریر سلطنت عشق بر سر دار استاز آن سبب سر این دار جای سردار است
به جان جملهٔ رندان مست کاین دل مامدام در هوس دست بوس خمار است
بیا که سینهٔ ما مخزنیست پر اسراراگر چنانکه تو را ذوق علم و اسرار است
سخن مگوی ز دستار و بگذر از سر آنهزار سر به یکی جو چه جای دستار است
برفت مرغ دل ما نیامدش خبریمگر به دام سر زلف او گرفتار است
به نور دیدهٔ او دیده چشم ما روشنببین به نور جمالش که نور آن یار است
حباب اگر چه صداست از هزار جمله یکیبه عین ما نظری کن ببین که انهار است
مکن به چشم حقارت نظر به مخلوقیکه جمله فعل حکیم است و نیک در کار است
چو عارفان برو و شکر نعمة الله گومباش منکر سید چه جای انکار است