غزل شمارهٔ ۲۲۵
هر که باشد همچو سید حق پرستحق توان گفتن چو از باطل برست
آن یکی در هر یکی خوش می نگردر دو عالم آن یکی را می پرست
آفتاب و ماه می بینیم ماگرچه ما را در نظر نور خوراست
جز وجود او وجودی هست نیستغیر او نبود وجود هرچه هست
دست او باید بگیرد دامنشخوش بود گر دامنش آید به دست
هرچه فعل او بود نیکو بودنیک نبود نیک اگر گوئی بد است
تا توانی گرد مخموران مگردهر که گردد حاصلش درد سر است
عین ما بیند به عین ما چو ماآنکه با ما خوش در این دریا نشست
نعمت الله رند سرمست خوش استکی کند رندی چنین انکار مست