گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۲

منم آن رند عاشق سرمستکه می عشق می خورم پیوست
در خرابات عشق مست و خرابدست در دست شاهد سرمست
در دلم عشق و در سرم سود استدر نظر یار و جام می بر دست
ساقی مست و رند لایعقلبه یکی جرعه عقل ما برده است
عاشقانه حریف خمّاریمفارغ از نیست ایمنیم از هست
از سر هر دو کون خوش برخاستهر که یک لحظه نزد ما بنشست
میر مستان مجلس عشقیمسید عاشقان باده پرست