غزل شمارهٔ ۲۲۱
آمد ز درم نگار سرمسترندانه و جام باده بر دست
صد فتنه ز هر کنار برخاستاو مست در این میانه بنشست
لب را بنهاد بر لب ماموئی به دونیم راست بشکست
عشق آمد و زنده کرد ما راپیوسته بود به ما چو پیوست
از بود و نبود باز رستیمآسوده ز نیست فارغ از هست
دل در سر زلف یار بستیممحکم جائی شدیم پابست
از مستی ذوق نعمت اللهخلق دو جهان شدند سرمست