گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۸

عاشقانه به عشق او سرمستجان و دل داده ایم ما از دست
آنچنان واله ایم و آشفتهکه ندانیم نیست را از هست
تا که مائی ازین میان برخاستعشقش آمد به جای ما بنشست
هرکه او از خودی خود ببریدهمچو ما با خدای خود پیوست
تندرستم به یُمن همت اوگرچه عشقش دل مرا بشکست
شادی عاشقی که جان درباختوز غم عقل و این و آن وارست
همچو سید ندیده ام دیگرعاشق رند مست باده پرست