گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۹

نوش بادا مرا شراب الستکه از آن باده گشته ام سرمست
در دلم عشق و در نظر ساقیدر سرم ذوق و جام می بر دست
پرده از دل گشود شاهد غیبدل ما را به زلف خود دربست
جان به جانان ما وصالی یافتقطرهٔ ما به بحر ما پیوست
گر تو را عقل هست ما را نیستور تو را عشق نیست ما را هست
ای که پرسی دوای درد از مادردمندیم و این دوا دردست
بشنو از سید این روایت عشقتا کی آخر سخن ز عاقلی ویست