غزل شمارهٔ ۲۰۱
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ستهاست۷ بیت
آفتاب حسن او از مه نقابی بسته استنور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است
جان ما با عشق از روز ازل پیوسته استتا ابد جان همچنان با حضرتت پیوسته است
دیگران پابستهٔ دنیی و عقبی مانده اندای خوشا وقت کسی کز این و آن وارسته است
عشق سرمست است و رندان تندرست ازذوق اوعقل مخمور است و دور از عاشقان دلخسته است
عقل اگر بینی بگیرش زود نزد ما بیارزآنکه او از بندگی شاه رندان خسته است
زاهد رعنا اگر اظهار و جدی می کنداز کرم عیبش مکن کز خود به خود وابسته است
نعمة الله خم می مستانه می نوشد به ذوقساغر و پیمانهٔ ما را به هم بشکسته است