غزل شمارهٔ ۲
نعمت الله است دائم با خدانعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکیگرچه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شدغرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بینوائی یافتیمگر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نههر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشقکز سر دار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریفخیز مستانه به میخانه درآ