گنج

غزل شمارهٔ ۳

عارفی کو بُود ز آل عباخواه گو خرقه پوش و خواه قبا
جان معنی طلب نه صورت تنتن بی جان چه می کند دانا
باده می نوش و جام را می بینتا تن و جان تو بود زیبا
گرچه حق ظاهر است کی بینددیدهٔ دردمند نابینا
احمق است آنکه ما و حق گویدمرد عاشق نگوید این حاشا
یک وجود است و صد هزار صفتبه وجود است این دوئی یکتا
می وحدت ز جام کثرت نوشنیک دریاب این سخن جانا
ما و کعبه حکایتی است غریبرند سرمست و جنت المأوا
بر در دیر تکیه گاه من استگر مرا طالبی بیا آنجا
قطره و بحر و موج و جو آبندهر چه خواهی بجو ولی از ما
نعمت الله را به دست آوربا خدا باش با خدا خدا