گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵

چشمی که به نور عشق بیناستبیناست همیشه از چپ و راست
دیده نگران دیدهٔ اوستاین خرقه که نور دیدهٔ ماست
ما در غم هجر یار واصلجان تشنه و دل غریق دریاست
عشقست که در بطون کس نیستعشقست که از ظهور پیداست
امروز کسی که مست عشقستفارغ ز خمار دی و فرداست
خورشید جمال او برآمداز دیده خیال سایه برخاست
دیدیم چنانکه دیدنی بودداند سخنم هر آنکه داناست
در آینه روی خویش بیندهر دیده که او به خویش بیناست
ای یار رموز نعمت اللهپنهان چه کنیم چون که پیداست