گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۸

عقل گرچه رئیس این دل ماستعشق شاه است و این رئیس گداست
عشق بر تخت دل نشسته به ذوقاین چنین پادشاه و تخت کجاست
جسم و جان هرچه هست آن ویستملک الملک و مالک دو سراست
بحر و موج و حباب و جو آبندلاجرم هر چه باشد آن از ماست
بر سر کوی او کسی بنشستکه چو ما از سر همه برخاست
آفتابست و ماه خوانندشنور چشمست و در نظر پیداست
عشق بالاش در بلام انداختخوش بلائی بود کزان بالاست
هر که سودای زلف او داردسر او هم چو دیگ پر سوداست
نعمت الله برای اهل دلانمجلس عاشقانه ای آراست