غزل شمارهٔ ۱۷۳
ساقی سرمست رندان میر بی همتای ماستگوشهٔ میخانهٔ او جنت المأوای ماست
ما درین دریای بی پایان خوشی افتاده ایمآبروی عالمی ای یار از دریای ماست
چشم ما روشن به نور روی او باشد مداماین چنین نور خوشی در دیدهٔ بینای ماست
در خرابات مغان مستیم و با رندان حریفذوق اگرداری بیا آنجا که آنجا جای ماست
گفتهٔ ما مرده ای گر بشنود زنده شودگوئیا آب حیات از نطق جان افزای ماست
گفتم از بالای تو جانا بلائی می کشمگفت خوش باشد بلای تو که از بالای ماست
در سر ما عشق زلفش دیگ سودا می پزدمایهٔ سودای خلقی سرخوش از سودای ماست
اسم اعظم در همه عالم ظهور نور او استجامع ذات و صفاتش این دل دانای ماست
از دل و جان بنده ای از بندگان حضرتیمنعمت الله در دو عالم سید یکتای ماست