غزل شمارهٔ ۱۶۹
نور بسیط لَمعه ای از آفتاب ماستبحر محیط جرعهٔ جام شراب ماست
قانون علم کلی و کشاف عقل کلحرفی ز دفتر و ورقی از کتاب ماست
تا بوسه داده ایم رکاب جلال اوسرخیل عاشقان جهان در رکاب ماست
ما خواجه محاسب دیوان عالمیمهرجا که عالمیست به جان در حساب ماست
روح القدس ببسته میان همچو خادماندر روز و شب مجاور درگاه و باب ماست
ما را حجاب نیست و گر هست غیر نیستخود عین ماست آنکه تو گوئی حجاب ماست
زلفی که رفت در سر سودای دو جهانبر روی ماست واله و در پیچ و تاب ماست
هر قطره ای که غرقهٔ دریای ما بوداز ماش می شمار که موج و حباب ماست
داریم نعمت الله و از خلق بی نیازسلطان کاینات گدای جناب ماست