غزل شمارهٔ ۱۵۵۱
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انشوی۷ بیت
تن رهاکن در طریق عاشقی تا جان شویجان فدای عشق جانان کن که تا جانان شوی
در خرابات مغان مستانه خود را در فکنپند رندان بشنو و می نوش می تا آن شوی
گر گدای حضرت سلطان من باشی چو منلطف او بنوازدت ای شاه من سلطان شوی
آفتاب حسن او مجموع عالم را گرفتغیر او پیدا نبینی گر ز خود پنهان شوی
گر برآئی بر سر دار فنا منصور وارحاکم ملک بقا و میر سرمستان شوی
زاهد مخمور را بگذار و با رندان نشینتا حریف مجلس رندان و سرمستان شوی
جز طریق نعمت الله در جهان راهی مروور روی راه دگر می دان که سرگردان شوی