غزل شمارهٔ ۱۵۵۰
ترک مستم می پرستم یللیساغر باده به دستم یللی
عهد با ساقی ببستم تنناتوبه را دیگر شکستم یللی
مدتی بوده اسیر بند عقلاز چنین بندی بجستم یللی
نیست گشتم از خود و هر دو جهاناز وجود عشق هستم یللی
دردسر می داد مخموری مراباده خوردم باز رستم یللی
زاهد هشیار را با من چه کارسید رندان مستم یللی