گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

گاهی به غم و گهی به شادیدکان خوشی درش گشادی
هر رخت که بود در خزینهبر درگه خویشتن نهادی
از خود بخری به خود فروشیدر بیع و شری چه اوستادی
سرمایهٔ ما به باد دادیبا ما تو کجا در اوفتادی
معشوق خودی و عاشق خودهم عشق و داد خویش دادی
فرزند تو اَند جمله عالماسرار تو است هر چه زادی
تو سید عالمی به تحقیقزآنروی که پادشه نژادی