غزل شمارهٔ ۱۵۰۲
جز خیال تو درین دیده نگنجد دگریچشم دارم که ز الطاف تو یابم نظری
تا که زُنار سر زلف تو بستم به میانبسته ام از سر اخلاص به خدمت کمری
حلقه ای بر در میخانه زدم بگشودندبه ازین هیچ کسی را نگشودند دری
غیر در خلوت من راه ندارد واللهساکنم در حرم کعبه نیم رهگذری
به خرابات تو را راه برم گر آئیاین چنین ره ننماید به جهان راهبری
گنج شاهیست در این گوشهٔ ویرانهٔ دلطلبش کن که توان یافت به هر سو گهری
نعمت الله به دست آور و می جو خبرمکه ز ذوق من سرمست بیابی خبری