غزل شمارهٔ ۱۵۰۰
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ری۷ بیت
جان چه باشد گر نباشد عاشق جان پروریدل چه ارزد گر نورزد مهر روی دلبری
من چه بازم گر نبازم عشق یار نازکیباده نوشی جان فزائی دلبری مه پیکری
دیده تا دیده جمالش در خیالش روز و شببی سر و پا سو به سو گردیده در هر کشوری
خسرو شیرین خوبان جهان یار من استفارغ است از حال فرهاد غریبی غمخوری
مهر رویش در دل ما همچو روحی در تنیعشق او در جان ما چون آتشی در مجمری
دیدهٔ تر دامنم تا می زند نقشی بر آبدر نظر دارد خیال عارض خوش منظری
سید ار داری سر سوداش سر در پا فکنتا نباشد بر سر کویش ز تو دردسری