گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹۹

درویش فقیریم و نخواهیم امیریوالله که به شاهی نفروشیم فقیری
گر مختصری در نظرت خورد نمایدآن شخص بزرگیست مبینش به حقیری
پیریم ولی عاشق آن یار جوانیمیا رب برسان یار جوان را تو به پیری
گر یوسف مصری به اسیریش ببردنداین یوسف من برد مرا هم به اسیری
مستانه سخن می رود ای زاهد مخمورشاید که بر این گفتهٔ ما نکته نگیری
از مرگ میندیش اگر کشتهٔ عشقیجاوید بمانی اگر از خویش بمیری
آزاد بود هر که بود بندهٔ سیداز بندگی اوست مرا حکم امیری