گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۷۴

تنها نه منم عاشق تو بلکه جهانیگر جان طلبی هان بسپارند روانی
هر سو که نظر می کنم ای نور دو چشممبینم چو خودی بر سر کویت نگرانی
گر نام من ای یار بر آید به زبانتدر هر دو جهان یابم از آن نام و نشانی
خواهی که به پیری رسی ای جان ز جوانیزنهار مکن قصد دل هیچ جوانی
این علم معانیست که کردیم بیانشخود خوشتر از این قول که کرده است بیانی
ما نقش خیال تو نگاریم به دیدهبی نقش خیال تو نباشیم زمانی
در آینهٔ دیدهٔ سید همه بینندآن نور که دیدیم در این دیده عیانی