غزل شمارهٔ ۱۴۶۹
در وجود او یکی است تا دانیآن یکی بی شکی است تا دانی
جز یکی نیست پادشاه وجودگرچه شکرلکی است تا دانی
هر سپاهی ز لشکر سلطانشاه و خانی یکی است تا دانی
گر بیابی هزار موج حبابعین ایشان یکی است تا دانی
عقل در بارگاه حضرت عشقبه مثل دلقکی است تا دانی
با محیطی که ما در آن غرقیمهفت بحر اندکی است تا دانی
هر که داند که ما چه می گوئیمیارکی زیرکی است تا دانی
نعمت الله که میرمستان استساقی نیککی است تا دانی
میر میران به نزد سید مامیرک خُردکی است تا دانی