گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۲۷

چشم نابینای ما از او بینا شدههرکه دیده دیدهٔ ما همچو ما شیدا شده
آفتابی رو به مه بنموده در دور قمراین چنین حسن خوشی در آینه پیدا شده
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رودقطره قطره جمع گشته وانگهی دریا شده
دل به دست زلف او دادیم چون ما صد هزارسر به پای او نهاده در سر سودا شده
ما بلای عشق او آلاء و نعما گفته ایمزانکه کار مبتلایان از بلا بالا شده
عشق آمد شادمان و عقل و غم بگریختنداین چنین شاه آمده ساقی بزم ما شده
سید ما عاشقانه ترک عالم کرد و رفتگوئیا با حضرت یکتای بی همتا شده