گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱۷

من روح نازنینم از کالبد رمیدهمن ساغر قریبم از ملک جان رسیده
مست می الستم جام بلی به دستمدر خلوتی نشستم با دلبر آرمیده
در کنج جان مقیمم با اهل دل ندیممفارغ ز خوف و بی غم ای نور هر دو دیده
خورشید جسم و جانم نور مه روانمشهباز لامکانم از آشیان پریده
من ناظر خدایم منظور کبریایمهم شاه و هم گدایم دیده چو من ندیده
فرزند عشق یارم پروردهٔ نگارمچون گلشکر من و او هستیم پروریده
چون نور لطف اویم جز لطف او چه گویمهر نکته ای که گویم او گفته و شنیده
درگوشهٔ یقینم با دوست هم قرینمایمن ز کفر و دینم از این و آن بریده
مطلوب طالبانم معشوق عاشقانممن سید زمانم خط بر خودی کشیده