گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱۶

خیالش نقش می بندد بهه دیدهچنان نقش و چنین دیده که دیده
دو چشمم روشن است از نور رویشبه مردم می نمایم آن به دیده
خیال عارضش در دیدهٔ مابود نقشی بر آبی خوش کشیده
صبا در گلستان می خواند شعرمشنیده غنچه و جامه دریده
درآمد از درم ساقی سرمستچنان شاهی مرا مهمان رسیده
دلم آئینه گیتی نمائی استبه لطف خود لطیفش آفریده
فتاده آتشی در نی دگر بارمگر از سیدم حرفی شنیده