گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۹

دلبر سرمست ما یار خوشی نو خاسته استدل به عشقش از سر هر دو جهان بر خاسته است
آفتاب از شرم رویش رو نهاده بر زمینمه به عشق ابرویش همچون هلالی کاسته است
زاهدان را زهد بخشیدند و ما را عاشقیهر کسی را داده‌ اند چیزی که او خود خواسته است
سایهٔ سرو سهی گر بر زمینی کج فتدکج نماید در نظر اما به قامت راسته است
در خرابات مغان مستیم و جام می بدستنعمت‌الله مجلس رندانه‌ای آراسته است