غزل شمارهٔ ۱۴۰
دیده تا نور جمالش دیده استدر نظر ما را چو نور دیده است
چشم مردم روشن است از نور اوخوش بود چشمی که او را دیده است
ساقی ما مست و جا م می به دستگرد رندان یک به یک گردیده است
بلبل سرمست می نالد به ذوقتا گلی از گلستانش چیده است
عاشق و معشوق عشق است ای عزیزهر که سر از غیر او پیچیده است
در نظر مائیم بحر بیکرانما به ما این دیدهٔ ما دیده است
گفتهٔ مستانهٔ سید شنواین چنین قولی کسی نشنیده است