گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۹

عشق او خوش آتشی افروختهغیرت او غیر او را سوخته
عشقبازی کار آتش بازی استاو چنین کاری به ما آموخته
گنج او در کنج دل ما یافتیمدل فراوان نقد از او اندوخته
نور ما روشنتر است از آفتابگوئیا از نار عشق افروخته
جام و می با یکدگر آمیختهخون میخواران به خاکش ریخته
زلف بگشوده نموده آن جمالشیوهٔ او فتنه ها انگیخته
ساقی سرمست خمی پر ز میبر سر رندان عالم ریخته
در خرابات مغان مست و خرابعاشقانه مجلسی انگیخته
سیدم زلف سیادت برفشاندعالمی را دل در او آویخته