گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۸

پادشاهی با گدائی ساختهسایه ای بر فرق ما انداخته
بر سریر دل نشسته شاه عشقملک دل از غیر خود پرداخته
مجلس مستانه ای آراستهساز جان ما خوشی انداخته
برده گوی دلبری از دلبرانمرکب عشقش به میدان تاخته
آفتابست او و عالم سایه بانشاهباز است او و عالم فاخته
این لطیفی بین که سلطان وجودبا فقیری بینوا در ساخته
نعمت الله نور چشم مردم استبوالعجب او را کسی نشناخته