غزل شمارهٔ ۱۳۸۷
نور رویش دیدهٔ مردم منور ساختهصورت خود را به لطف خود مصور ساخته
بسته است از مه نقابی آفتاب روی اوتا نداند هر کسی خود را چنین برساخته
درخرابات مغان بزم خوشی آراستهرند و ساقی جام و می با یکدگر در ساخته
عشق او بحر است و ما را ز آن به دریا می کشدعشق ما را آبروئی داده خوشتر ساخته
هر که خاک پای سرمستان او را بوسه دادبر سریر سلطنت سلطان و سرور ساخته
اسم اعظم خواست تا ظاهر شود در آینهعین ما روشن دلی را دیده مظهر ساخته
هر کسی سازد سرائی در بهشت از بهر خودنعمت الله خانهٔ دل جای دلبر ساخته