غزل شمارهٔ ۱۳۸۶
نور رویش پرتوی بر ماهتاب انداختهجعد زلفش سایبان بر آفتاب انداخته
سنبل زلفش پریشان کرده بر رخسار گلبلبل شوریده را در پیچ و تاب انداخته
ساقی سرمست ما رندانه جام می به دستآمده در بزم ما از رخ نقاب انداخته
لاابالی وار با رندان نشسته روز و شباز رقیب ایمن سپر بر روی آب انداخته
بر کشیده تیر عشق و عاشقان خویش رابر سر کوی محبت بی حساب انداخته
آتشی انداخته در جان شمع از عشق خودعقل را پروانه وش در اضطراب انداخته
وعدهٔ دیدار داده عاشقان خویش راذوق و وجدی در وجود شیخ و شاب انداخته
زاهد و مفتی به عشق جرعه ای از جام اوآن یکی سجاده و این یک کتاب انداخته
نعمت الله را حریف مجلس خود ساختهجام وحدت داده و مست و خراب انداخته