گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۰

دو سخن می شنو یکی می گوسخن او بگو ولی با او
سخن یار اگر چه بسیار استبشنو از دوستان سخن کم گو
قدمی نه به بحر ما با ماعین ما را به عین ما می جو
تو چنین غافل و به خود مشغوللحظه ای نیست حضرتش بی تو
باش یکتا و از دوئی بگذربا دو رو کی یکی شود یک رو
در خم می نشین و غسلی کنخرقهٔ خود به جام می می شو
نعمت الله مدام می گویدوحده لا اله الا هو