گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۶۱

این و آن در آرزوی او و اوبا همه یک رو نشسته روبرو
غیر نور او ندیده چشم ماگرچه گشته گر به عالم کو به کو
غرقهٔ دریای بی پایان شدیمعین ما از ما در این دریا بجو
عقل مخمور است و ما مست وخرابگفتهٔ مخمور با مستان مگو
یک زمان با ما درین دریا نشینگرد هستی را چو ما از خود بشو
سهل باشد هر که او بیند به خودما نمی بینیم جز او را به او
سیدم زلف سیادت برفشاندمجمع صاحبدلان شد مو به مو